در خیال...

در خیال...

رفیقی از ملائکه

ببار اکنون بر این صحرای غمناک.

ببار امشب بر این اوضاع آشفته.

ببار آن دم که از افغان مردی جان به لب گشتی

                                                           در نیمه های این شب مرطوب.

اشکها باید ریخت. سینه ها باید گشود. قلب ها باید فسرد.

داستان ها باید سرود

                                                           از فسون عشق بی فرجام او.

هیچ دم سازی نمی بینم.

جز شب و خاموشی آن. جز ابر تیره. این سیاهی در سیاهی...


از فراق و این فراموشیّ عشق

تا سحر با همدمی بتوان گریست


هیچ هم رازی نیست اما 

جز ابر بارانی.


غم نامه ها در سوگ آن مهتاب ِ شب افروز ِِ دور از دست می باید نوشت.


هیچ هم رازی نمی بینم ولی

جز ابر تیره، ابر بارانی. این سیاهی در سیاهی...


زین همه اندوه می ترسم

که چراغی، روزن نوری، در این سوگ خود

جامه ای هم رنگ شب بر تن کند

باری، در چنین کلبه ی احزان

در میان ظلمت شب خوش تر است،

شعر گفتن از نوای ساز او

از سرودن هم نوای ساز او.

از روزهای روشنی

که هم آوازش بدم هم ساز او.

او که روزی نغمه ی این کلبه بود. روشنی بود او. آذین فضای خانه بود.


ابر تیره، ابر بارانی، دم ساز ِ امشبم. زین فغان و زاری دیرین،

پیش آمد، فراز آمد.

پنداشتم نزدیک می آید تا کلامی دم زند.

آن سیه جامه که در تاریکی شب پیش می آمد

نزدیک تر چون شد همی، در دست

دیدم داس او.


***


هنوز می بارید این ابر بارانی.

دیگر اما

از درون کلبه ی شاعر صدایی نمی آمد به گوش.

  
نویسنده : ehsan ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۳
تگ ها :


افسردگی فصلی یا منطقی اصیل

این روزها کمبود یک چیز مهم را در زندگیم حس می کنم. یک هدف که به نظرم بسیار ارزشمند بیاید یا یک کار که به نظرم ختم به پایانی ارزشمند شود. یا  چیز (یا کسی) که به خاطر مهم و با ارزش بودن ذاتیش به کارهای مختلف زندگیم-این روزمرگی دردناک- ارزش و اعتبار و به من انگیزه دهد. (السّاعه از خیر قید ذاتی هم گذشتم!)


پ.ن:

هنر و به خصوص موسیقی علی رغم جنبه ی پسندیده ی عرفانی-صرفاً در معنای شناخت- که ریشه در دلیل پیدایش و بقای آن دارد گاه جنبه ی تخدیری نیز پیدا می کند.

آخ که بعضی وقتا چقدر لازمه این مخدر...


http://www.2mahal.com/g.htm?id=13698

 تصنیف سنگ خارا.

ساخته علی تجویدی. تنظیم روح الله خالقی. باصدای مرضیه .(البته اجراهای دیگری هم از این اثر ضبط شده)

شعراز معینی کرمانشاهی:


جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم

 

سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم

 

مو به مو دارم سخنها،نکته ها از انجمنها

 

بشنو ای سنگ بیابان بشنوید ای باد و باران

 

با شما همرازم اکنون. با شما دمسازم اکنون

 

شمع خودسوزی چو من، در میان انجمن

 

گاهی اگر آهی کشد دلها بسوزد

 

یک چنین آتش به جان، مصلحت باشد همان

 

با عشق خود تنها شود تنها بسوزد

 

من یکی مجنون دیگر در پی لیلای خویشم

 

عاشق این شور و حال ِ عشق بی پروای خویشم

 

تا به سویش رهسپارم ، سر ز مستی برندارم

 

من پریشانحال و دلخوش با همین دنیای خویشم

 

  
نویسنده : ehsan ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٠
تگ ها :


شب است و... باز شب

شب چلّه... فال حافظ.

 

"جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع

که حکم آسمان این است اگر سازی وگر سوزی"

 

اوضاع وقتی اسف بار تر می شود که می گویند بخوان این غزل را. لطفاً شاد هم بخوان!

 

من به فال حافظ اعتقادی ندارم.

  
نویسنده : ehsan ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱
تگ ها :


قیژک کولی کوک است...

آی... کولی ِ قیژک به دست ِ کوچه های تنگ تنهایی!

های... سی پاره به دست نیمه عریان  ِ مرقع پوش!

دیریست جز رسای بانگ سازت

همدمی در کنج شب ها نیست ما را

آی کولی! قیژکت کوک است باز...

خوش خوشان در پرده ی دلکش بزن

تا که من هم در پیت نجوای خاموشی کنم

خوش خوشان با یاد آن مهروی دور از دست خود

بانگ سردی سر دهم...

آی کولی ِ قیژک به دست ِ شب رو ِ این کوچه باغ!

اندکی اندر پس دیوار خانه ام باز ایست و ساز زن

آی کولی! ساز زن!

امشب...

قیژکت کوک است باز...

  
نویسنده : ehsan ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٤
تگ ها :


پر از شور جوانی!!

در شهر خود غریب و خموش...

نمی آید به گوش، بی طمع سلام آشنایی...

 

 

 

  
نویسنده : ehsan ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٠
تگ ها :


پرنده

این نغمه ی گرفته ی تنهایی است

آوای بی آهنگ جدایی

بخوان آن را که خوش می خوانی!

بزن در پرده ی چنگ حزینت مرغکم!(*)

نغمه سر کن تا مگر لختی جهان را پیش چشمم چون بهاران کامور بینم

تا مگر آوای دلتنگیت هوشم از سر می برد

تا نبیند چشم های نا باورم این نابه سامانی

این جدایی این هوای تنگ ابری

این صدای آه سرد "مُردم از درد جدایی" که از گوشه ی باغ

پنجه ی خونین، بر سینه کشد

زخمه برپرده ی غم انگیزت(**) بزن

آوازی خوش بخوان  این هوای پر ز باران را

ساز ناکوک دلم را با نوایت(**) جفت کن

مرغکم! ای همنوای اصفهان و اوج و بیداد(**)

ای هم آواز شب و روز سیاه و ماه و خورشید خمور

خوش بموی از نا مهربانی ها ناله کن!

این چنین سرد و حزین(**) فریاد خاموشی بزن

نغمه زن مرغ خوش آوای باغ روبرو! نغمه زن!

این تویی ای رفیق ناشناس

که صدای داد و بیدادت(**) هنوز

صافی صدق و صفای سوز دل دارد

 

مرغ زیبایم! بر بام من میا!

مرغکم بگذار تا یاد تو همچنان

در خیالم با خیال نقش زیبای پر و بال نگارین تو ماند

مرغکم بر بام خانه ی من میا

این ایوان نا امیدی و غم آلوده است...

شمعدانی روی طاق

دیری است خشکیده است

کلاغان بر سر ایوان من مأوا گزیدند

پیچک سرسبز دیوارم که روزی

جایگاه تماشای بهاران بود

امروز جز زرد برگی خشکیده و خاک آلوده نیست

مرغکم بر بام من بالی مزن

حالیا اینجا گرد سرخ غروب

صافی آواز تو را

خواهد ربود .

 

 

 

 

 

***************************************

***************************************

 

*یک پرنده ای در این باغ روبروی خانه ی ما که از بالکن دید دارد هست که عصرها و گاهی نیمه شب ها می خواند. تا حالا نتوانستم ببینمش. یا شاید وقتی سمت آپارتمان ها می آید نمی خواند

**غم انگیز گوشه ای در شور، نوا نام یک دستگاه موسیقی ایرانی است. آواز اصفهان، گوشه های اوج و بیداد متعلق به دستگاه همایونند. حزین نام گوشه ای در نواست. داد و بیداد مقامی بوده است در آواز ایرانی که امروز تقریباً مطرود شده.

 

  
نویسنده : ehsan ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٥
تگ ها :


منطق زیبایی، رنگ آواز

با شنیدن این نواها باز ایمانم راسخ تر می شود که اگر تدبیری باشد در درک منطق هنر است.

مهم مهارت نیست... مهم مضراب هایی آن قدر سریع نیستند که به سختی دیده شوند...

شفافیت احساس...صداقت بیان جمله ها و ترکیب رنگ برآمده از پاکی احساس است که این چنین روح آدمی را مسخ خود و مبهوت زیبایی می کند.

این نواها راست می گویند... چنین آوایی را می شناسم...

افسوس که گاهی بی پرده گفتن از زیبایی می کاهد...

یا دست کم گفتن زیبا و گویا را همه نمی دانند

گویی مخاطبی راستین... من ازلی و ابدی نمی بینم(لا اقل فعلاً  شعورم نمی رسد)

برای این گوشه ها و آواها هیچ کس مخاطبی را باور نمی کند

 دردناک است که مخاطب پژواک این احساس هم خود از همان هیچ کس باشد.

اندوهبار است اگر او نیز این شفافیت را به دیده ی بازی با رنگ ها بنگرد.

که او نیز این یک رنگی را با خود نماییِ جیغ و دادی گوش خراش اشتباه بگیرد.

که او نیز باور نکند...  

 

  
نویسنده : ehsan ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۸
تگ ها :


بهار

دنیای بی شاعر، دنیای بی فرشته، دنیای بی مادر، دنیای بی پدر، دنیای بی همه چیز!

دنیای بی ذوق، دنیای بی شب و بی روز...

دنیای بی چاره، دنیای...بی نوا... دنیای بی صدا... دنیای بی فریاد.

دنیای بی دادرس، دنیای بی بهار، دنیای بی زندان، دنیای زندان...  زندان بی بهار...

 

نه لب گشایدم از گل نه دل کشد به نبید/ چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید

نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت/به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید

بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد/ ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید

به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن/ ببین در آینه ی جویبار گریه ی بید 

به دور ما که همه خون دل به ساغر هاست/ ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید

 

دانشجویانی در بند 209 اوین  که بعضاً علی رغم حکم تبرئه دادگاه در بند به سر می برند، از امتیاز مرخصی نوروزی محرومند. محدودیتی که تنها بر جانیان خطرناک که حضور هر چند کوتاه مدتشان در جامعه عامل فساد و تهدیدی برای عموم محسوب می شود اعمال می گردد.   

  
نویسنده : ehsan ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۸
تگ ها :


فصل سرد کتاب

یا به قولی همان داستان قدیمی که نخواندیش

.

.

 ساکنان دخمه های گرم می پندارند

از کورسوی نیمه جان خانه شان شب روشن است

امّا

شب، نمناک و مختنق جاری است

نه ماهتابی هست تا ز نورش رهروی شاید به مقصودش رسد

نه سو سوی چشمان بی شمار آسمان باقی است

هر شب انگار

این چنین کنجکاو می پاییدندمان

ای عجب! این شب فروغی در آسمان نیست گویی

این چشم ها لابد دو به دو

 منظری در خور پاییدن یافتند. 

نه چراغی و نه نوری

همه می پندارند

شب ز نورخانه هاشان روشن است

لیک در دل های سرد و تاریکخانه های ذهنشان

کور مال کور مال در پی هیچند سخت

دنیاشان همچنان بی مهر، بی رونق، بی فروغ و بی صداست

می پندارند غوغایی به پا هرچند...

گاه گاهی گر صدایی هست

ای دریغا باز قیل و قال کودکانه است:

"توپکم  کو؟ دفتر نقاشیم را کی گرفت؟"

آه باید کشید و در گذشت

از کودکی های پایان ناپذیر مردمان، نامردمان

از غرور کودکانی کاو به زعم خویشتن

رادمردان زمانند

آه باید کشید و در گذشت

یا لبخندی تلخ شاید.

 هر شب طولانیِ زمستان، فصل درد

فصل درد از کتاب کهنسال زمان

داستانی زیر پوست می دارد

فغان کاین فصل آن

نیست جز برگ هایی نامفهوم و گنگ

امضای آخرِ این فصل، یا شاید دیگر فصل ها هم

باز نام من است انگار

هیچ یادم نیست

کی نوشتم، کی پاک کردم

 این برگ ها را از کتاب.

یاد ندارم چه زمانی بود نام تورا

از برگ برگ تمام فصل ها می خواندم

اینک اما گویی...

نگارنده در حاشیه می چرخد و در متن یادداشت هایش

بیگانه ای پیداست.

.

همچنان در صفحه های گنگ و نامفهوم

 که امضای من پایش است

به دنبال تو می گردم در متن

که کجا بیگانه ای 

پا به برگ ما گذاشت.

.

بیگانه ای پیدا و من در حاشیه

همچنان در جستجوی ما در متن می گردم.

  
نویسنده : ehsan ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱
تگ ها :


اشک سرما

این سوزِ سرد و بادبرفِ سخت زمستانی
سوزش از سوز دل صحرا و سردیش،
از دل های سردِ مردمان است
برف، اشک سرمای زمین و آسمان در هر زمان است.

آب جاری، این روز
چون من یخ زده است
مات و مبهوتِ جوانمردی دستان جدا مانده ز تن
یخ زده است

عکس ماه امشب در آب
نیم چهرش پشت ابر
شرم می دارد ز ماه بی مثال هاشمی
زآن زمان کاو عکس خود را دید در آب فرات...
لیک چشمش، نیز قلبش، هر دو دستش
سوی آن لب تشنگان خیمه بود

باد می گوید داستان داغ خونین زمین
سوز می نالد هم نوا با قلب خونین زمان

تا ابد در گوش جان هر دو عالم می زند فریاد
روح آزرده ی زمان، جان افسرده ی جهان؛
می زند فریاد از این بیداد
فریاد... زین بیداد.

  
نویسنده : ehsan ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۳
تگ ها :


دالان

در سویی عده ای به بخت ناساز خود ناسزا می گویند
در گوشه ی دیگر، توده ای عید را به عزا نشسته اند باز
آن یکی نگاهش دوخته به در
مگر چهره ای از خماری شیطانیش به در آورد
دیگری در اندیشه است که به چه بخندد...
اصلاً چرا بخندد...
یا چرا به این فکر کند که بخندد یا نه...
تا آن زمان من بارها به فکرش لبخند زده ام... نه! قهقهه خواهم زد! اصلاً چرا باید بخندم؟!
یکی ناخونش را می جود...
آن چند تا با پشتکار درس می خوانند. آفرین!
دو نفر بر سر هم می زنند که...
بگذریم
اما...
در کنج شبستان ذهنم،
او ساز دلم را بدست گرفته و...
چه خوش می نوازد
ولی هرچه سعی می کنم، نمی توانم صدایم را جفت این نوا کنم...
این کوک برای صدای مرد خیلی بالاست...خیلی!

  
نویسنده : ehsan ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٦
تگ ها :


فصل بعد

می سراید همچنان
باد پاییزی سرود سرد نمناکش
نیمش سوز، نیمش آه
خسته می آید باد
از راهی دراز
از سرزمین خفته ی آن سوی کوهستان


من همی پرسم ورا از شهر رویاها در آن سو
پر امید از روزن مردانگی
می پرسم او را از نهیبی از صلایی از کسی
از دستگیرِ اوفتاده به زانویی


در می آمیزد نوای مرغ زرد پاییزی
با فریاد زمین، این مادر فرتوت:
که عبث استاده ای در انتظار ای مرد!
در دیار پشت کوهستان
مردمانش همچنان دست در بغل استاده اند
نفس هاشان سرد
درب هاشان بسته
روی بیچارگان درمانده از سرما
صورتک هاشان که بر چهره انداخته اند
تلخ لبخندی به رخ دارد
آشکارا ساختگی است!


***


پاییز خبر از زمستان دیگری دادم
که در راه است از آن سوی کوهستان.





  
نویسنده : ehsan ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢
تگ ها :


پاییز... پاییز...

کلافه از این که چرا دیر خبر دار شده، پسر بچه خودش را به درمانگاه رساند. چند ساعت قبل یک راننده، کسی را به آنجا آورده بود که هر بعد از ظهر نگاهش بر نگاه او منطبق می شد.
جای بلندی همدیگر را می دیدند که می شد درختان باغ نزدیک را دید...جایی که سوز پاییزی بر گلگونگی صورتهایشان می افزود و دلنشین می نمود. جایی که سروهای بلند بر کاج ها و آنها بر چنار های زرد فخر نمی فروختند... جایی که سَروَش افسوس می خورد که چرا وقت باران سقفی نمی تواند شود بر سرآن دو... کاج حسرت سرخی دوست داشتنی روی آنها را داشت و چنارها از دور سرک می کشیدند...

"همراه این دخترک کیه؟"
"منم خانم! حالش چطوره؟"
"بیا تا گروه خونیت را معلوم کنم... خون می دی بهش اگر لازم شد دیگه؟ نه؟"
"هوم؟...اممم..."
تردید غریبی پسرک را فرا گرفت...
نمی توانست لحظه ای آن بلندی و غروب سرد پاییزی را از ذهن دور کند...
"پسر جان! بیمارت به خون احتیاج داره. بهش می دی؟"
"امم...من..."
در حالی که هنوز تصویرهای بی مانندی که با هم بودند از چشمش دور نشده بود بالاخره تمام آنچه از اطمینان در وجودش بود یک جا جمع کرد. بر شکّش پیروز شد و پاسخ داد.
"بله! حاضرم!"
"بیا این اتاق"
"باشد فقط... به من بگویید کِی می میرم؟"

                                                    ***

پسرک حالا دیگر بزرگ شده...
روی همان بلندی، زیر نگاه مبهوت درختان...
این بار تنها...
به غروب آفتاب خیره بود و همنوا با سوز پاییزی زیر لب چیزی می خواند... .




پ.ن: سخن گفتن از ایده آل ها با ادبیاتی غیر واقعی چیزی است که هر روز که می گذرد کمتر و کمتر تجربه می کنیم. رئال ها را که هر روز می بینیم و از آن می گوییم... کمی به حقایق غیر واقعی بپردازیم... حد اقل از آن یاد کنیم که فراموشمان نشود. در این عرصه خیال را آسوده تر می توان پرواز داد..



 

  
نویسنده : ehsan ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٦
تگ ها :


پرسش

به یاد آنان که گویی پاسخش یافته اند



باز عصر روز تابستان

من سرم از صد هزاران خرده سودا خوش

لیک در آیینه ی چشم دلم پر زرق می بینم

در پس این شادی و بازیچه های کودکانه ام

پرسشی پرهیب بنهفته است

پرسشی کو جان به در برد از تلاش ناشیانه ام بهر پاسخ دادنش امروز.



پوستین سالخورد ِ روزگارآلود ِ امّید-آن رفیق بی نقاب-

یاد می آرد مرا

از هزاران چون منی آزرده خاطر در پی پاسخ به این بی رحم ِ شاید نیز بی پاسخ جدال.



یادم آرد از تهمتن وآن گزش

کان چنان پر سوز بر چشمی نشست

کاو به خود سودایی و سویی بداشت

از تن رویینه اش او چشم پاسخ می بداشت.



گفت پوستین همچنینم از یگانه پیلتن فرزند اوی

از جگر گوش پدر، سهراب، پیل ژند اوی

تیغ بر روشن بر ِ سهراب زد

در سرش آن نقش پاسخ، او همی بر آب زد

کمتر از بست و گشود ِ چشم اوی

داد بر باد حوادث یادگارش، خشم اوی.



پوستینی دارد این امّید!
بوالعجب کاری! پریشان عالمی!


اوست اینک تا حکایت ها کند

داد ِ بی دادی ز زخم تیشه ی فرهاد ها او سر دهد

از خیال خام شیرین او شکایت ها کند



می خروشد زار و نالان این مرقّع پوستین:

"های! کیست می گوید که پاسخ گفته است؟ آی!

کیست کز بانگ نفیرش گوش عالم کر شده است؟

زردی چشم نفورش از دروغش زر شده است؟

هیچ دانی پاسخ این پرسش غامض کجاست؟

هیچ فهمیدی کجایی؟ آرمیدی ای رفیق!

در سکوت سرد این ماتم زده خاکستر است

کز ضیاء آن شبی

راهپیمایی گزید این راه از بی راه ِ پست

او که می داند معمّا کز جوابش هیچ دانا در جهان آگاه نه، دانی که بود؟

آن کبوتر بُد که زد در خون او پر پر

آه با آن پرّ و بالش سخت."



باز عصر گرم تابستان
من سرم از صد هزاران خرده سودا خوش هنوز...




پ.ن: م.امید شعری گفته است که در آن ، او"پوستینی کهنه" دارد .

  
نویسنده : ehsan ; ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٧
تگ ها :


شب من شد سحر...

بر کفم نه جام می، بی صدا بی های و هی
بوسه از این جام ساغر ده مرا،
واز دو گلگون لعل خود مستم بدار...
یک دمم دور گردان زین جهان هست و نیست.

***************************

روز در چشم دلم از شمس رویت روشن است.
شام من بر حلقه ی مشکین ببست.

***************************

بر شب زلف پریشانت دلی آشفته بین،
که خیالی شد از این نغمه که تو
بر زبانم راندی...
زان نهیب و دلکش و شهناز تو
زان چکاوک، آن کرشمه، ناز تو (1)

***************************

ماه ِ رو در شام زلفت کن عیان...
بر شب مرموز من تاب،
بر نجوای من... بر نهان و آشکارا های من

شمس مهرت بر سحر ارزان بدار

گوشه ی پنهان صبح، (2)
از طلوعت در رقص...
سینه ی آواز صبح،
از فروغت در تاب...




1. نهیب، دلکش، شهناز، چکاوک و کرشمه همگی نام گوشه هایی در آواز ایرانی هستند.
2. "گوشه های نهان صبح" نام آلبوم موسیقی است اثر یکی از خوانندگان مورد علاقه ی من که از نام آن الهامی گرفته ام

پ.ن : خبری نیست!!
پ.ن: این رو باید قبلاً می گفتم... از بابت نظرهایی که نمایش داده نشده اند پوزش میخواهم. شاید عقیده ام رو در مورد بعضی از انواع نظرات بدونید!! البته حمل بر این نشه که من نمی خوانم آن ها را...


  
نویسنده : ehsan ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٥
تگ ها :


گرگ ها

پیش نوشت:
این یک شعر نیست...یک نوشته ی قشنگ هم نیست. اصلاً نمی توانم بعضی حرف ها را قشنگ بزنم! دلیل این تاخیر بلند هم این بود که شک داشتم که این حرف ها را بزنم...ببخشید!




گرگ ها خیلی روی زمین زیادند.

گرگ ها به شکل دایره می خوابند(اگر خوابی به چشمشان بیاید) تا از تهدید یکدیگر در امان باشند.

گرگ ها با هم شکار می کنند، موقع شکار از کمک هم استفاده می کنند...به شدت با هم دوستند، همه برای رسیدن به هدف مشترکشان در تکاپو هستند. و چه ستودنی است این همدلی...
در این زمان لابد چه لذتی هم می برند از کمکی که به هم می کنند!

گرگ ها درست بعد از بدست آوردن طعمه هر لحظه آرزو می کنند کاش دیگری نبود تا بیشتر از شکار نصیب هر یک می شد. "کاش اصلاً هیچ کدام از این همرزمان لحظاتی قبل نبودند تا تمامش مال من می بود!" و شاید آن دور نگرهاشان موقع شکار هم چنین لحظه ای را می دیدند، اما ساعت خوشی را از دست ندادند.

گرگ ها پس از سیر کردن شکم برای هم تهدیدی محسوب نمی شوند اما شاید در ذهن بعضی بگذرد که "من کمتر برداشتم و دیگری بیشتر گرفت..."

گرگ ها فعلاً نیازی نمی بینند که گرد بخوابند. باز با هم دوستند و چه عاشقانه در آغوش هم جای دارند!

گرگ ها هنگام سختی پشت هم هستند اما تا طاقتشان طاق شد، از پشت، هر که زودتر پنجه از غلاف در آورد برنده است!
با هم دوستند اما اگر گرسنگی را تاب نیاورند...همیشه در چنین گروه دوستی(!) یک ضعیف ترین پیدا می شود!

گرگ ها وقتی پیر و ناتوان می شوند-و شاید همان ضعیف ترین- بین چنگال های مهربان(!) دوستان جوان خود حسرت زمانی را می خورند که باید کار این دوست جوان را یک سره می کردند!

گرگ ها اگر به مرگ طبیعی بمیرند لابد قبل از گرسنه شدن هم قطارانشان، آنها را ترک گفته اند...شاید به این دلیل که در حافظه شان خاطره ای خوش بماند- که این دوستان در هنگام سیری، دوست داشتنی و بس نازنینند!-

بگذریم...
گرگ ها تنها حیوانات دور و برمان نیستند...
جز گرگ ها حیوانات زیاد دیگری هم روی زمین وجود دارند...




پی نوشت: این دو جمله ی آخر را با اطمینان کامل و سروری وصف ناپذیر نوشتم.

 

  
نویسنده : ehsan ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢٧
تگ ها :


هست شب...

هست شب...

شب سیاه است و نه غمگین!

سخت کوشند خدایان فلک

تا مگر به تیر ستاره اندر کمان جهل

روزنی از نور سازند در پرده ی شب.

این چنینم گویند:

                             « تو مگر چشم نداری که ببینی؟ زود چراغی افروز!

                               تو مگر آدمی نیستی چون دگران؟ شب تو غمناک نیست مگر؟

                              با چراغی دیگر...و چراغی دیگر...روزنی، رخنه ای ایجاد بکن در این شب!

                             این چنین کن که مگر، زود به صحت گذری از این شب...

                             زود بگذر که سحر نزدیک است...»

کاش امشب زین جا

            این صدایم برود تا به فضا

فریاد زنم در دل شب که خدا!

«تو به اینان آموز!

شب من غمگین نیست. شب من هایل نیست

                        شب من بی رونق...بی مهتاب...شب من زایل نیست»

تو به اینان گو که زحمت نکشند!

به خدا نیستم محتاج دو رنگ و سویی

                                                  به خدا ماه تابد به دلم گر خواهم

با تاریکیّ تمام...می بینم در ظلمت شب...

                                                                  آن چه را می خواهم.

آخر این ترس کجا دارد جا؟ 

کِی؟ کجا؟کدامین مردم، نام دادند خدایان به شما؟!

از غروب خورشید، تا سپیده دم صبح، با دو صد ترس و دو صد بیم و هوار

شب خود را -به خیالی خام- با روزن هایی روشن می دارند.

ای خدای آموزگار!

تو به اینان آموز:

نیست این آدمی محتاج دم شعله و شمع.

تو به اینان آموز:

که چطور از ماه، از فروغ مهتاب،

                     روشنی خواهند...روشن شدن راه.

راحت و بی تعارف، روی در رو بایستند با او. چشم در چشم ببینند در ماه.

این خدایان به شب تار

                     کور سوی حقیقت را

                                    از روزن اختر جویند

روی از بازتاب حقیقت-از ماه-

                    غافل و سر مست

                                            می گردانند

آن زمان که سپیده دم امّید زند سر از دور

تند و ترسان، دور می شوند از این جا.

                                                         باز نبینند سحر

                                                          باز نبینند خورشید حقیقت افروز

تو به اینان فرما:

تا سپیده سرزد، رخت نبندند از دور فلک، اندکی صبر!

تا برآوردن خورشید عزیز، اندکی بیش نماندست زمان.

این خدایان ، شب را

                با خیال خام ستاره گذراندند

                                             و ندیدند آن ماه

این خدایان...نزدیکِ سحر...زود نا پیدا شدند از بیم هلاک

                                                             باز ندیدند خورشید سرور...

                                                             باز ندیدند آن نور...

...

هست شب...

اما نزدیک سحر...

  
نویسنده : ehsan ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٩
تگ ها :


می توان...

می توان در چشم های کوچک آبیّ دختر بچه ای،
                                                                   هفت دریا بی کران از خنده دید
می توان-ار سبز دانی آن دو گوی راستگو را-
                                  مزرع سبز فلک دید از نگاهِ کوررنگِ شاعر ِ این سرزمین!

می توان بی پرده دید امّا!
                              می توان بی رنگ دید!
                                                       سبز یا آبی چرا؟
                                                       می توان هر رنگ دید این خنده را...

معنی ما و سفر خود خنده است.
                                           می توان دید از پس چشمان او این خنده را...

می توان این راز را از پس دریا بدید!

بی تأمل بی درنگ...
قایق انداز به آب...

می توان...
می توان این راز را از پس دریا بدید!






من قبلاً این نوشته رو یه جا کامنت گذاشتم ولی با این حال خوب دونستم که این جا هم بنویسم.

  
نویسنده : ehsan ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٤
تگ ها :


ققنوس

"چه کنم؟ بسته پرم." سرشار شوق پرواز است این خیال اما صد افسوس سخت در بند است این ققنوس...
بالش جوانی، بندش نیز.
چه سوزناک است این سرگذشت!
صبر کنم تا بپوسد بند؟ تا به سر رسد جوانی؟ با پیری نه بندی هست و نه بالی. کجا بپرم بی بال؟*
با جوانی باید گسست این بند را...اما کجا شنیدی چیزی خودش را  بگسلد از هم؟
می انگارم که شدنی نیست بال را بی بند داشته باشد این ققنوس.

بالش جوانی، بندش نیز.
چه سوزناک است این سرگذشت!

ققنوس من می خواهد پر گیرد از این جا...چه سود از سوختن و سوزاندن ِ اسطوره وار؟
از زبان خیال می گویم...از زبان ققنوس:"که صد افسوس... ای کاش که جای آرمیدن بودی...یا از پس صد هزار سال از دل خاک، چون سبزه امید بر دمیدن بودی."
چون سبزه جوان ولی نه پا در گِل! می گوید سرو مرا پا در دل است. اما رهای رها را دوست تر دارم!

ققنوس من! جز بالت، پایت را هم در بند کرده ام! من ِ عاصی...من ِ بی رحم...
وای!ققنوس من پرّان بود اگر ...
من بالش را _جوانی را_بند او کردم...
جوانی به آسمان می بردش اگر من...
عیسی دمی باید که فریاد ققنوس را پاسخ گوید اکنون:
"بال من بگشا و از بندم رها کن! پایم از این رشته های بسته وا کن!"

 بالش جوانی، بندش نیز.
سوزناک است این سر گذشت...





*پا ورقی:

*ای کاش مارکز راست بگوید که زمانی پیر می شوی که نتوانی عشق بورزی

  
نویسنده : ehsan ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱۳
تگ ها :


سر آغاز

خیال حوصله ی بحر می پزد هیهات/
چه هاست در سر این قطره ی محال اندیش

بسم الله. امروز تصمیم گرفتم چیزی را که مدتی است در ذهن مغشوش این روزهایم وول می زنه بنویسم بقیه هم بخوانند شاید نظرشون کمک کنه. گفتم شاید بهتره یه جای جدید برای این کار پیدا کنم. انگار وبلاگ نویسی گزینه ای منطقی است. به هر حال در آینده هم از اینها که وول می زنه پیدا می شه تو فکرم که راجع بهشون بنویسم! خیلی در باره ی اسم اینجا فکر کردم...از پای کامپیوتر پا شدم یه دوری بزنم...مثل خیلی وقتای دیگه این دو دانگ نا قابل اما دوست داشتنی رو به فریاد آوردم. در حالی که به اسم بلاگ فکر می کردم نا خود آگاه بیت بالا رو خواندم...حجاز...آواز ابوعطا...دیدم چه خوش گفته! و اصلا دلیل بلاگ نوشتن منم اون چیزیه که "در خیال" میگذره...به این نتیجه رسیدم که تولد این صفحه رو برای خوانندگانش تعریف کنم بعد برم سراغ اصل مطلب. سرعت تایپم اعجاب آوره! چه کنم دستم به نامه ماه روی دوست خط زند!!! این بود که 2 ساعت طول کشید تا اینا رو بنویسم(با اندکی اغراق)!!! به همین خاطر(و البته به دلایل دیگر) نوشتن این چیزهایی رو که وول می زنند به تعویق می اندازم و کسی رو هم فعلا به دیدن این صفحه دعوت نمی کنم... شما این رو بعدا می خوانید...شاید همراه نوشته ای دیگر...

  
نویسنده : ehsan ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٧
تگ ها :